حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهای شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
این حرفها رو جمع می کنم. می دونم که هیچ وقت مجال گفتنشون پیش نمیاد. نمیگم شاید پیش نیاد. چون میدونم هرگز...
این حرفها رو بارها و بارها با خودم تمرین می کنم که موقع گفتن درست اداشون کنم که بتونن همه منظورمو برسونن.
بارها تمرین می کنم تا نکنه حرفی از قلم بیفته. با اینکه مطمئنم که هرگز روز گفتنشون نمی رسه.
پس تو شنوای اونها باش خدای مهربون من.


