تبليغاتX
ستاره سرخ

ستاره سرخ

 

حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهای شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.

این حرفها رو جمع می کنم. می دونم که هیچ وقت مجال گفتنشون پیش نمیاد. نمیگم شاید پیش نیاد. چون میدونم هرگز...

این حرفها رو بارها و بارها با خودم تمرین می کنم که موقع گفتن درست اداشون کنم که بتونن همه منظورمو برسونن.

بارها تمرین می کنم تا نکنه حرفی از قلم بیفته. با اینکه مطمئنم که هرگز روز گفتنشون نمی رسه.

پس تو شنوای اونها باش خدای مهربون من.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 22:11  توسط فاطمه  | 

هی میگم دکتر جان آخه ۴ تا آمپول بنویس که  زود خوب بشم من که حوصله ندارم ۱۰ روز به فاصله ۸ ساعت هی قرص بخورم برادر من. میگه نه لازم نیست. طبق تشخیص من...

بله نتیجه تشخیصشون هم همین شد که از کار و زندگی افتادم و خوب نمیشم که نمیشم.

اینم از تبعات هوای دلپذیر و برف زیبای پاییزی

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 15:55  توسط فاطمه  | 

در خانه خود نشسته ام ناگاه

مرگ آید و گویدم زجا برخیز

این جامه عاریت به دور افکن

وین باده جانگزا به کامت ریز

 خواهم که مگر ز مرگ بگریزم

می خندد و میکشد در آغوشم

پیمانه ز دست مرگ میگیرم

میترسم و با هراس می نوشم

 آن دور در آن دیار هول انگیز

بی روح ، فسرده ، خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژ دم ها

بازیچه مار و طعمه مورم

 در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار

وامانده مار و مور وکژدم را

می کاود و زوزه میکشد کفتار

 روزی دو به روی لاشه غوغایی است

آنگاه ، سکوت می کند غوغا

روید ز نسیم مرگ خاری چند

پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

 سالی نگذشت و استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد

وز خاطر روزگار بی انجام

این قصه دردناک خواهد شد

 ای رهگذران وادی هستی

از وحشت مرگ میزنم فریاد

بر سینه سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار بوسه باید داد

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

این است حدیث تلخ ما این است

ده روز عمر با همه تلخی

انصاف اگر دهیم شیرین است

من تشنهء اين هواي جان بخشم

ديـوانـه ايـن بـهــار و پــايـيــزم

تـا مرگ نيامده ست برخيـزم

در دامــن زنــدگي بــيــاويــزم

توی این دو هفته دو تا از بچه های دانشگاه فوت کردن. هم سن وسالای خودمون. چقدر راحت و چقدر نزدیک... با این که خیلی دور تصورش می کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 15:36  توسط فاطمه  | 

امروز برای اولین بار تو زندگیم از تنهاییم لذت بردم. اومدم خوابگاه. یه چیزی آماده کردم واسه خوردن. در همون حین آهنگای مورد علاقمو با صدای بلند گوش کردم. بعدش یه برنامه ریزی کلی واسه کارای عملی پروژه. و بعدشم قدم زدن زیر بارون بدون چتر. یه خورده خرید کردم و بعدم قدم زنان برگشتم خوابگاه. راه رفتن تنهایی اونم توی یه هوای دو نفره! خیلی لذت بخش بود. وقتی که اصلا از خیس شدن نترسی، خیس شدن زیر بارون برات لذتبخشه. اون موقع می فهمی که چقدر بارون دوست داشتنی تر از وقتیه که از پنجره نگاش میکنی.

وای باران باران

                 شیشه پنجره را بارن شست

                                               از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 17:20  توسط فاطمه  | 

چقدر خوبه که همونطور که دل بستن وجود داره دل بریدن هم هست. چقدر خوبه که آدما میتونن چشماشونو ببندن و به بعضی مسائل بی اهمیت باشن. خوبه که حساسیت ها بعد از یه مدت از بین میره. که خیلی چیزایی که یه روزی براشون اشک میریختیم بعد یه مدت بهشون میخندیم. که بعضیا وقتی میان تو دل آدم همیشه نمی مونن. اصلا خوبه که دل میشکنه. شاید یه تلنگر باشه. یه راه واسه رفتن آدمی که ارزش بودن توی دلتو نداره. خیلی خوبه...
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 1:36  توسط فاطمه  | 

 

محبت ره به دل دادن صفای سینه می خواهد                به یاد یکدگر بودن دل بی کینه می خواهد

یه دوست قدیمی یه اس ام اس بامزه برام فرستاد. بعد مدتها. دلتنگ شدم. خواستم یکی از همین اس ام اس هایی که مفهومشون دوستی و پایداری دوستی های قدیمی و زنده نگه داشتن خاطره هاست بفرستم. ولی با خودم گفتم دیگه دوستان مسخره ام میکنن که بعد این همه مدت هنوز گیر این حرفام. با خودشون میکن بس کن دیگه هی یاد و خاطره واسه چی زنده میکنی؟ ولمون کن دختر! ولی اون واقعا احساسم بود. تو همین فکرا بودم که حس اون لحظمو بگم یا نه! تو همین شک و تردید که زنگ زد. کلی حرف زدیم گفت که دلتنگ شده برای دوستای قدیمی. فهمیدم دوستایی که دلم تنگشون میشه، دلشون به دلم راه داره. که بعضی دوستی ها تاریخ انقضا نداره. که ما هستیم همیشه شاید نه در کنار هم ولی به یاد هم...

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 0:29  توسط فاطمه  | 

گاهی وقتا هست که فکر میکنی کلی حرف تو گلوت گیر کرده و فقط دنبال گفتنشونی. ولی وقتش که میرسه لال میشی. گاهی وقتا هست که میخوای با جدیت یا حتی عصبانیت برخورد کنی ولی وقتی با یه برخورد مهربون مواجه میشی لبخند میزنی. گاهی وقتا هست که تصمیم میگیری یه اخلاقتو عوض کنی ولی نمیتونی!!!

من الان تو همچین شرایطی به سر میبرم.

که نمیدونم چه جوری ناراحتی و عصبانیتم رو درست بروز بدم. اصلا انگار نمیتونم و همش میریزم تو خودم.

ولی مطمئن شدم که اگه در مقابل هر رفتاری بخوای خویشتن داری کنی دیگران فکر میکنن با یه موجود نفهم طرفن که هر جور دلشون خواست میتونن باهاش برخورد کنن. پس لازم نیست همه جا خوشرو باشی یا حتی خونگرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 15:32  توسط فاطمه  | 

دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست

                                      حمیدمصدق

لعنت به راه دور. لعنت به فاصله ۱۰۰۰ کیلومتری. دیشب تا صبح خواب شهر و دیار و خونه ام  رو می دیدم. افسوس که بین ما جاده های سنگی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10:51  توسط فاطمه  | 

 

جانیمی یاندیردی شوقون ای نگاریم هارداسان          گؤزلریم نوری ایکی عالمده یاریم هارداسان
باغریمی قان ایلدی آجی فراقون گل ایرش                ای لبون وصلی شراب خوشگواریم هارداسان
فرقتون دردی منی گؤر کی نه مجروح ایله دی          ای گؤزی نرگس حبیب گولعذاریم هارداسان
صبری یغمالدی شوقون قراریم قالمادی                   ای منیم آرام صبریم بی قراریم هارداسان
ایله دی عشقون منی قلخان ملک تیرینه                  ای گؤزی قاشی بیلیک لی شهریاریم هارداسان
تا اوزون شوقوندان ایراغ اولموشام پروانه تک        یانیرام لیل و نهار ای نور و ناریم هارداسان
قاتی موشتاق اولموشام زلف و غذارین بویونا          ای اوزی گلشن ساچی مشک تاتاریم هارداسان
سندن آیری کونلومه یوخدور وفالی یار دوست           ای جفاسیز حسن کامل یار غاریم هارداسان
هجرون اوخی دلدی بو شوقونده یانان باغریمی          صورت و معنیده ای چابک سواریم هارداسان
بادایلن گؤندر ساچین بویین منه هر صبحدم               ای کی یاندیم گئچدی حددن انتظاریم هارداسان
یار اوچون هر گوشه ده مین دیو اولور دشمن منه      ای سواد اعظم و محکم حصاریم هارداسان
عاشیقین جنات عدنی چون جمالون وصلیدیر              ای شراب کوثریم گئتمز خماریم هارداسان
چون نسیمی دور بوگون ایام عشقین خسروی            ای شکر لب یار شیرین روزگاریم هارداسان

                                                                                                            عمادالدین نسیمی

هوای پاییزی اینجا خیلی قشنگه. وقتی که نم نم بارون می باره. وقتی که یهو باد شدیدی می وزه و برگای زرد رو به رقص میاره وقتی که یه لحظه به خودت می لرزی، چقدر لذت بخشه قدم زدن حتی اگه تنهایی باشه!

امروز تو آمفی تئاتر جلسه شعر بود و آخرین بخش واسه شعرای ترکی. با اینکه خیلی نمی فهمیدم ولی شنیدنش لذت بخش بود که قشنگترینشو اون بالا نوشتم. بعدشم که یه پیاده روی تو هوای خنک و بارونی. کلا لذت بردیم. ممنون خدا جون که با همین چیزای ساده دلخوشمون می کنی. و ممنونم دل ساده من که با کوچیکترین چیزا خوش میشی!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 22:15  توسط فاطمه  | 

 

انگار همین دیروز بود که ففه! توی نیم رخ هی میگفت: هپت هپت هپتاد و هپت و امیر حسین مدرس تاکید میکرد که این یه تاریخ استثناییه که تا ۱۱ سال دیگه مثل اون اتفاق نمیفته!!! میگفتیم اووووو یازده سال دیگه ما اون موقع چقدر بزرگ شدیم و اون ۱۱ سال دیگه الان رسیده. به همین سرعت و من مرور که می کنم می بینم که چقدر زندگیم عوض شد و میشه گفت من از زندگی راضی ترم الان. از اول امسال هم خیلی منتظر این روز بودیم و دیشب هم برامون با یه خاطره خوب و قشنگ دوست داشتنی تر شد. برای اولین بار توی عروسی تبریزیا شرکت کردم. اینکه قبل شام چای می دادن و بعدشام مربا و رقص آذری و ... همه چی جالب و به یاد ماندنی بود. ۸/۸/۸۸ برام شیرین تر از ۷/۷/۷۷ هست. آرزو میکنم ۹/۹/۹۹ از این هم خیلی شیرین تر باشه میدونم که اونم زود میرسه.

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                            کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 13:4  توسط فاطمه  |